سکوت رو دوست دارم، چون بهم فرصت فکر کردن میده

Friend Request

چهارشنبه, ۲۲ شهریور ۱۳۹۱، ۰۴:۲۱ ب.ظ

" منتقل شده از مشق سکوت در بلاگفا "


وارد F.B که میشم، بعد از بازکردن درخواستهای دوستی، در کمال ناباوری اسمشو میبینم . بعد از 7-8 سال که دیگه خیلی چیزا فراموش شده، به خیلی چیزا عادت کردم، این درخواست باعث میشه تا  تموم روزهای گذشته به یادم بیاد ...

خیلی حرفهاست که دلم میخواد بهش بگم، بگم از وقتی که بهترین دوست من بود، دوست دارم بدونه که چقدر تو اون خانواده بهش وابسته بودم، چقدر دوستش داشتم. دلم میخواد بهش بگم که چطور تامدتها هر وقت از خیابون نزدیک دانشگاهش رد میشدم، از حوالی خونشون میگذشتم با همه ی استرسی که داشتم، دلتنگش میشدم. دوست دارم بدونه تموم سالهای گذشته اردیبهشت که میشد و به روز تولدش که میرسید دلگیر میشدم از اینکه نمیتونم باهاش تماسی داشته باشم

خاطرات بچگیم رو که مرور میکنم همیشه اون توشون حضور داره . با بزرگتر شدنمون ارتباطمون بیشتر شد و به هم نزدیکتر شدیم. یادم میاد وقتی دانشگاه قبول شده بودیم با چه ذوق و شوقی اتفاقات اون روزها رو برای هم تعریف میکردیم. میون اون آدما، من فقط رو اون حساب میکردم، سوای همه ارتباطات دیگه، برام بهترین دوست بود. نمیخواستم از دستش بدم، خیلی بهم نزدیک بود، وقتی اون اتفاق افتاد، برخلاف اونچه که به ظاهر نشون میدادم، ترسیده بودم، دلگیر بودم، تنها بودم و منتظر تو اون روزها، فکر میکردم اگه یکی باشه که بخواد همراهم باشه اونه. تا اینکه درگیریهای بین خانواده ها شدت گرفت و منجر به قطع شدن کامل روابط شد

نمیخوام اون رو کاملا مقصر بدونم، اما اون روزا خیلی دلم میخواست همچنان دوستم بمونه، حتی اگر لازم بود دور از چشم خانواده ها، باهم  قرار بذاریم و از هم بی خبر نباشیم، دوست دارم بدونه که خیلی منتظر تماسی ازش بودم و حتی تا چند وقت پیش، فقط به خاطر اون بود که دلم نمی اومد اون آی دی قدیمی یاهو رو پاک کنم، همیشه فکر میکردم بالاخره یه روز بهم زنگ میزنه، شماره هام رو داشت، راههای تماس با من اونقدرها هم سخت نبود، اما اینکارو نکرد، هرگز!

امیدوارم دنیاش آروم باشه، لحظه هاش قشنگ باشه، رویاهاش محقق شده باشه، و لذت ببره از نفس کشیدنش، هرچند که به خاطر تموم اتفاقات زندگیم و حفظ وضعیت آرامش کنونی، برخلاف میل باطنیم دیگه هیچ وقت نمیتونم دوستیم باهاش رو از سربگیرم، متاسفانه زندگیه من روند فوق العاده خاصی داشته و من سالهاست محکوم شدم به از دست دادن عزیزایی که روزگاری برام خیلی مهم بودن، من مجبور شدم به فراموش کردن بعضی آدمها، فراموش کردن بعضی خاطره ها. خیلی وقته با این مسئله که چطور خیلی از عزیزانم مارو کنار گذاشتن کنار اومدم، فقط به جرم اینکه دونفر دیگه، یه جای دنیا، پلهای بینشون شکسته بود، فقط به این جرم!

سالهای زیادی گذشته و من با این حقیقت کنار اومدم، تلخیش برام کمرنگ شده و مثله جزئی از زندگیم اون رو پذیرفتم. روزگار گذشته ما اسیر بازی بزرگترها شده بودیم، و این نقش اونقدر در زندگی من جاری شد که این روزها بار دیگه شدم بازیگر نقش اول اون...

و من نمیدونم این تکرار، تحمل اون رو دردناک تر میکنه یا آسونتر

 

تصویر نوشت:

این تصویر بهم آرامش خاصی میده. مثله یه رویاست...

موسیقی نوشت:

برای من – آلبوم اعجاز با صدای گوگوش

دیگه دیره – مازیار فلاحی

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۱/۰۶/۲۲
رها

نظرات  (۰)

هنوز هیچ نظری ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی