سکوت رو دوست دارم، چون بهم فرصت فکر کردن میده
بایگانی

ریلکسیشن

شنبه, ۱۸ شهریور ۱۳۹۱، ۱۱:۲۷ ق.ظ

" منتقل شده از مشق سکوت در بلاگفا "


از صبح با خودم تصمیم گرفتم هوا که تاریک شد یه شب به یاد موندنی با تنهاییام برای خودم رقم بزنم تا مرهمی بشه برای همه ی خستگیها و ناآرومیهای این مدت! لامپها رو خاموش میکنم، سرتاسر اتاق رو پراز شمع میکنم. موسیقی ملایم و عود هم مثله همیشه، همراهم هستن...

تو فانوس مورد علاقم هم یه شمع میذارمو درست وسط اتاق قرارش میدم تا از انعکاس نورش کل سقف ستاره بارون بشه، میخوابم رو زمین و خیره میشم به سقف و خودمو میسپرم به دست آرامش...

همه چی تو ذهنم مرور میشه. تموم اتفاقات سالهای گذشته، مثله یه فیلم از جلوی چشمام رد میشه. گاهی دلخوریها به شکل قطره های اشک خودشون رو نشون میدن و گاهی هم خاطرات شیرین میشن یه لبخند و رو لبام میشینن. لحظاتی سکوت میکنم و خیره میشم، گاهی هم بلند بلند حرف میزنم نمیدونم با کی؟ شاید با خودم، شاید با خدا. مگه فرقی هم داره ؟!  تو حرفهام همه چی هست، شکر، شکایت، رضایت، دلگیری و ...

باد باعث میشه شعله های شمع شروع به رقصیدن کنن و من همراه باهاش خودمو میبینم که تو آسمونها پرواز میکنم. همه جا آرومه، آرومه. صدای موسیقی رو نمیشنوم و تنها چیزی که به گوشم میرسه ریتم ضربان قلبمه که احساس میکنم داره عاشقانه ترین آهنگی که بلده رو مینوازه. سرشار از لذتم. چشمامو میبندمو نفس عمیق میکشم. باز خودمو میبینم، واضح واضح، جاهایی که میخوام هستم. آرزوهام به حقیقت پیوستن، چیزی رو تصور نمیکنم، نه، نه، من درست وسط رویاهام زندگی میکنم. اونا واقعی شدن، واقعی مثله همین لحظه که توش نفس میکشم....

بلند میشم و میشنم وسط اتاق. دستامو میبرم بالا و باز شکر گذار میشم به خاطر لحظه هایی که گذروندم. به خاطر آرامشی که الان دارم، به خاطر کسی که هستم، به خاطر رهایی...

و بعد مثله همیشه شکلات و چای مورد علاقم رو میخورم و شمعها رو یکی یکی خاموش میکنم. هنوز ساعتی نگذشته که صدای موبایلم رو میشنوم. اولین خبر بد! موبایل که کنار میذارم تلفن خونه زنگ میخوره، دومین خبر بد! و هنوز صحبتم تموم نشده که صدای موبایل از سومین خبر بد میگه که همشون نشونی از نقش برآب شدن رویاهام دارن...

توی بهت و ناباوریم. میخوام شک کنم به همه چی. به همه انرژیهام، به همه ی رویاهام، به همه ی باورهام، اما حالا که دارم بهش فکر میکنم میبینم، مگه زندگی غیر از اینه؟ مگه واقعیت غیر از منه؟ منی که دارم لذت میبرم از اونچه که هستم و میخوام باشم؟ مهم نیست وسط میدون جنگ باشم یا تو آسمون پرواز کنم، رویاهای من خود حقیقتن. خودِ زندگین. شاید کمی دیرتر، شاید کمی دشوارتر، اما میدونم همشون محقق میشن، نمیذارم که نشن، باید بشن چرا که من هستم و نفس میکشم و بالهام گرچه کمی شکسته، اما هنوز قدرت پرواز رو ازم نگرفته...

من خواستم رها باشم، میخوام رها باشم، و هیچ چیز نمیتونه این رو ازم بگیره، نه آدمهای بد، نه روزگار ناملایم، نه خستگیها و غرغرهای گاه و بیگاه...

رهایی کمترین سهم من از این زندگیه...

 

 موسیقی نوشت:

آلبوم تنها در باران اثر هومن راد همراهِ شب ِ من

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۱/۰۶/۱۸
رها

نظرات  (۰)

هنوز هیچ نظری ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی