سکوت رو دوست دارم، چون بهم فرصت فکر کردن میده

یه مدت میخوام...

سه شنبه, ۶ تیر ۱۳۹۱، ۰۲:۰۰ ق.ظ

" منتقل شده از مشق سکوت در بلاگفا "


میدونم میفهمیم، میدونم درکم میکنی، اما هر روز بیشتر از قبل بهم حق بده...

نمیگی و هیچ وقت هم نگو راحته زندگی کردن اما امنیت نداشتن تو خونه ای که تو بهش متعلق هستی، تو خونه ای که باید پناهگاه تو باشه، نگو راحته کنار اومدن با این واقعیت که همه ی تکیه گاه زندگیت بشه دشمن تو، نگو راحته کسی که خونش تو رگهاته، شروع کنه به ضربه زدن بهت، نگو راحته اونی که باید حتی با چشم بسته بهش اعتماد کنی، کسی که باید از همه جا به اون پناه ببری، بشه دشمن ترین دشمن تو و تو فرار کنی و بترسی ازش، بترسی از اینکه ببینیش، بترسی از اینکه بفهمه کجا کار میکنی، کجا زندگی میکنی، نگو راحته که از کارت به خاطر اون اخراج بشی و سالها با این وحشت زندگی کنی که مبادا محل کارت رو پیدا کنه. مبادا خونت رو پیدا کنه. نگو که راحته تمام دوستانت رو، آشنایانت رو به خاطر اون از دست بدی، نگو که راحته از دیدن هر نگاه و اسم آشنایی بلرزی، نگو وحشتناک نیست که شبها با کابوس نگاه خیره و خنده ی مرموزانه ی اون از خواب بپری و ساعت ها گریه کنی. نگو راحته که یه روز، تمام اختیاراتشو، تمام وظایفشو، تمام دوست داشتنِ تو رو – که تا حالا مطمئنی به نبودنش و خام بودن خیالات خودت- با یه امضا و به یه تعهد برای ندیدن تو و نخواستن تو معاوضه کنه، نگو که راحته زیباترین روز زندگیت از نبودنش گریه کنی و دلگیر بشی، اما خوشحال باشی از اینکه تو جمع نیست و بترسی از اومدنش...

میدونی، اما حس کن که راحت نیست پشت سر گذاشتن همه ی اینها، چرا که من با تمام قوایی که تو خودم میشناختم و نمیشناختم اون روزها رو گذروندم، گذروندم و ساختم، دردهام داشت آروم میشد ، زخمهام داشت التیام پیدا میکرد ، اما امروز...

باور کن سخته، باور کن سخته که همه ی اون کابوس ها دوباره تکرار شده، باور کن که دردناکه که تو باز بترسی، بترسی از محل زندگیت، از محل کارت، از آّبروت میون دوست و آشنا، باور کن که سخته، که امروز باز مجبور بشی عده ی کمی که برات موندن رو از دست بدی، که جلوی هر کس و ناکسی اسرار زندگیت رو بشه، که باز مجبور بشی پنهون بمونی. باور کن که سخته که تو باز، روزها گریه کنی و بترسی و زندگیت، چیزی که به امید اون بود که روزهای تلختو پشت سر گذاشتی، از دستت بره. باور کن که سخته دوباره خاطرات، آدمها، روزها و همه ی چیزهایی که دوست داشتی و بهشون دل بسته بودی از دست بدی، باور کن که سختی ببینی که باز چطور رنگ ها عوض شدن، باور کن که سخته باور زندگی با آدمی که ...

باور کن که سخته، قسم میخورم که خسته ات میکنه، قول میدم که میشکنی...

آره، درسته که امروز بعد از اون همه روزهای طاقت فرسا، ظاهر زندگیم به حالت عادی برگشته. بعد از مدتها صبحها با آرامش از خواب بیدار میشم، با آرامش تو خونه قدم میزنم، دیگه وقتی پشت به در ورودی میشینم، از کسی نمیترسم که بدون سر و صدا وارد خونه بشه تا نقطه ضعفی از من پیدا کنه، دیگه از گوشی موبایلی نمیترسم که حرفهای من رو ضبط کنه. دیگه تو خونه دنبال دوربینی نمیگردم که لحظه هام رو ثبت کنه، رو در و دیوار خونه ی جدید، هیچ عکس دو نفره ای نیست. دیگه در ازای همه ی کثافت کاریهای یه آدم تهمت شکاک بودن، به من زده نمیشه و من بیمار روانی خطاب نمیشم، دیگه از نگاه هرزه ی مرد همراهم، به دوستانم، به نزدیکانم خجالت نمیکشم، عقربه های ساعت این خونه، به جای شمردن دقیقه ها و ساعت های نبودن یه نفر دیگه، فقط و فقط برای بودن و نفس کشیدن منه که حرکت میکنه. دیگه تو دستشویی موندن یه آدم برام کابوس نیست، دیگه وقتی از بیرون به خونه برمیگردم بوهای ناآشنا اذیتم نمی کنه. دیگه هیچ فرشی، هیچ لباسی، جای سوختگی نداره. دیگه موهای غریبه توی خونه آزارم نمیده. دیگه هر نامردی قدم تو خونه ی من نمیذاره. دیگه به ظاهر نه اثری از رذالت هست، نه خیانت، نه کثافت و هیچ چیز دیگه ایی. دیگه به ظاهر هیچ کابوسی حقیقت نمیشه...

اما...

یه چیزی تو من گم شده، یه جای وجود من خالی مونده. چیزهایی از من گرفته شده و جاشون در من خالی مونده، چیزهایی که از دست دادنشون خستگی و کم طاقتی برام به ارمغان آورده. من امروز از سایه ی خودم هم میترسم. من امروز از همه چیز نگرانم. من امروز یه شکست دیگه رو پذیرفتم، دقیقا جلوی چشمهای تو.

میدونم، میدونم باید بسازم، میفهمم که باید جبران کنم، باور کن میدونم که این شکست مقدمه ی پیروزیه منه، میدونم این شکست کمک میکنه برای ساختن فرداهام. این شکست جلوی شکستن بیشتر من رو میگیره، اما من خستم، خسته ی خسته، باور کن...

دارم میجنگم با تمام افکار منفی، دارم تلاش میکنم که فراموش کنم، دارم تلاش میکنم که نه دلتنگ بشم، نه دلگیر و نه تعجب کنم از این همه رذالت تکراری تو زندگیم. این همه رذالت تکراری که هر آدمی رو خرد میکنه...

من رو ببخش، من رو ببخش و باور کن من امروز شکننده تر از هر روزیم، چیزی درون من، به طور ناخودآگاه من رو باز میداره از نزدیک شدن، از تکیه کردن، از خواستن، از بودن، از رها بودن...

بی توقعیه این روزهای من نتیجه ی بی اهمیت بودن تو و هیچ کسی نیست، من توقع داشتن رو بلد نیستم، من میترسم از توقع داشتن، چرا که هیچ وقت انتظارات به جای من نتیجه ای نداشت، کوچکترین انتظارات من، طبیعی ترین حقوق من، همیشه، همه جا بی نتیجه موند، میدونی که موند، میدونی که هیچ کدوم از اینها اغراق نیست، میدونی، و من این روزها نمیشناسم حد و مرز توقع ها رو. من دانسته هام از روابط رو فراموش کردم. من امروز احساس میکنم گم شدم، میون کلی مفاهیم و معانی ساده ی ساده که هیچ کدومشون رو نمیشناسم. من گم شدم و بهت زدم و زبونم عاجزه از گفتن اینها...

تو راست میگی، من بیش از هر کسی با گذشتم درگیرم، چرا که بیش از هرکسی، درگیر تاوان دادن برای اشتباهات خودم و دیگران بودم. چرا که تلخیهای زندگیه من بیشتر از اعداد و ارقام سن و سالم و توان شونه هام بود، چرا که واقعیت هایی که من از ابتدای تولدم تا به امروز با اونها جنگیدم و زندگی کردم، برای بعضیها حتی قابل تصور هم نیست! چرا که من همیشه تو این راه تنها بودم...

میدونی که اغراق نمیکنم و واقعیت زندگیه من تلخ تر از این نوشته هاست....

میدونم، مثله همه ی آدمهای دیگه میدونم، که گذشته و خاطرات تلخ باید فراموش بشن، چیزهایی آزار دهنده باید از زندگی حذف بشن، نباید گذاشت تجربیات تلخ زندگی، حال رو تحت تاثیر خودش قرار بده، اما تو مرحله ی عمل چقدر رسیدن به این حقیقت زمان میبره؟ چقدر طول میکشه زخم هایی که از گذشته برای ما شکل گرفته درمون بشن؟ زخم هایی که گاهی اونقدر عمیقن، که در بهترین حالت ممکن، باز هم جای اونها باقی میمونه.

یه چیزی تو وجود من گم شده، جایی تو وجود من خالی مونده و من این میون با چشمهای حیرت زده به اطرافم نگاه میکنم. انگار هیچ چیز واقعی نیست، نه خنده ها سرخوشانه است نه بغضها راحت میشکنن، این جای خالی آزارم میده، اما من میخوام آروم بگیرم، میخوام فکر و خیال ها رو پشت سر بذارم، میخوام یه مدت از همه ی دنیا رها بشم، میخوام یه مدت اونقدر از همه چیز دور بمونم که فراموش بشه، که آزار نده، که بغض نشه، که من رو نترسونه...

میخوام که اون روز برسه، قول میدم قدم بردارم تو جاده ای که به رسیدنش منتهی بشه ، بهش میرسم، امیدوارم که برسم...

من همه ی این روزها رو جبران میکنم و میشم همون رهای همیشگی، باید بشم، امیدوارم که بشم...

 

موسیقی نوشت:

عنوان پست برگرفته از این آهنگه. موسیقیه این روزهای من.

 

توضیح نوشت:

بالاخره بعد از مدتی اینترنت خونه وصل شد و خوشحالم که بعد از این تاخیر طولانی میتونم همه ی دوستانم رو بخونم.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۱/۰۴/۰۶
رها

نظرات  (۰)

هنوز هیچ نظری ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی