سکوت رو دوست دارم، چون بهم فرصت فکر کردن میده
بایگانی

میخوام زندگی کنم

يكشنبه, ۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۱، ۰۱:۰۶ ب.ظ

" منتقل شده از مشق سکوت در بلاگفا "


از خودم دلگیرم و ناراضی. دارم با خودم کلنجار میرم تا به خاطر بیارم اولین باری که عزیزی رو از دست دادم کی بود و غرق در روزهای دور میشم، وقتی دختر بچه ای بودم که بهترین دوست و همبازیش رو به خاطر جدایی پدر و مادر اون پسر از دست داد. اون روزها همه ی اونچه درک میکردم این بود که از دیدن دائم دوستم محرومم و به ناچار دلخوش میشدم به لحظه های کوتاه دیدارهای گاه و بیگاه که به خاطر وابستگی بین ما بزرگترها همیشه سعی در حفظ اون داشتن. خیلی طول کشید تا بهش عادت کنم. روزها و هفته های زیادی گریه کردم و با هیچ کس ارتباط برقرار نمیکردم تا وقتی که فهمیدم راه دیگه ای جز باور این جدایی برام باقی نمونده و این اولین قدم من برای آشنایی با از دست دادن ها بود...

وقتی نوجوون شدم، یکی از نزدیکانم با کسی ازدواج کرد که برای من سمبل یک مرد عاشق و کامل بود، اما خیلی زود، اعتیاد ریشه های اون زندگی رو خشکوند و از اون عشق چیزی جز کلمه ی طلاق باقی نموند. ذهن نوجوون من، به جای دنبال علتها گشتن، به فکر نتیجه گیری از اتفاقات بود. پذیرش رفتن اون آدم از خانواده، بار دیگه گواهی بود بر اینکه من باید یاد بگیرم از دوست داشتنیهام بگذرم و به اونها عادت نکنم. این اتفاق بارهای دیگه ای هم در اطرافم تکرار شد و در این بین هیچ کس نبود که به من چیز دیگه ای به جز اونچه که خودم فکر میکنم ارائه بده.

همچنان درگیر جنگیدن با خودم بودم که این بار، درست در اوج نیازم، یکی از مهترین آدمهای زندگیم من و ما رو برای همیشه ترک کرد. اون روزها، تلاش میکردم نقش دختر جوون با منطقی رو بازی کنم که از هیچ چیز ناراحت نمیشه و نقاب کسی رو به چهره میزدم که با تکیه به عقلش میتونه از دلبستگیهای حتی غریزی بگذره. اما حقیقت چیز دیگه ای بود. رفتن اون آدم سخت ترین اتفاق زندگیم بود. من حق انتخاب نداشتم، نمیتونستم و اجازه نداد که دوستش داشته باشم و ارتباطم رو باهاش حفظ کنم. راه دیگه ای نبود، باید فراموشش میکردم و گذشتن از اون، همراه شد با گذشتن از خیلیهایی که عمری باهاشون خو گرفته بودم و این تلخ ترین ضربه ی زندگیم بود. زمان بسیار زیادی طول کشید تا فقط ذره ای به شرایط جدید عادت کنم و من ایمان آورده بودم که تنها نتیجه وابستگی به آدمها رنج و عذابه. به خودم قول دادم به هیچ کس تکیه نکنم اما من و قولم نیازمند تر و شکننده تر از اون بودیم که توان اجرا کردن داشته باشیم.

وحشتناک ترین اشتباهات زندگیه من تو این دوره رقم خورد و باعث شد تا من هر روز ناتوان تر و گمراه تر از قبل بشم. وقتی میم رو دیدم، خستگی در من اونقدر قدرت داشت که تنها نیازم پناه آوردن بود. به محض کمرنگ ترین تشخیص نداشته های زندگیم تو وجودش، بهش تکیه کردم بدون اینکه به تواناییش اهمیتی بدم. اون برای من آخرین اعتماد به احساس بود. براش از تمام چیزهایی که عذابم میداد گفته بودم و اون همراه حرفهای من بود. درست یا نادرست، خودآگاه یا ناخودآگاه در اون دوران دستی که به سمتش دراز کرده بودم رو فشرد و ما پابه پای هم برای کنار هم بودن تلاش کردیم و هرچه بیشتر گذشت، به خودش و حضورش توی زندگیم قدرت بیشتری دادم و غرق دنیایی شدم که برای خودم ساخته بودم و به واسطه همین دنیا، اتفاقات ناگوار زندگیم رو فراموش میکردم. من همیشه از دیدن نشونه های پوچ بودن دنیای ساختگیم فرار میکردم، و چشمهام رو به روی اونها میبستم اما زندگی در جریان بود و اون آدم اونقدر متزلزل بود که هیچ وقت نتونست تکیه گاه محکمی برای من باشه. اون کودکی بود با ظاهری مردانه، کودکی که هیچ وقت نخواست و نتونست بزرگ بشه، من هم دختری بودم پر از شک و تردید، در نتیجه تموم تلاشها برای حفظ و اصلاح کاستیهای رابطمون بی فایده موند. کنار هم بودن ما، جز آسیب زدن به همدیگه نتیجه ای نداشت.

روزهای تلخی رو میگذرونم، دلگیرم و دلشکسته، از دردهای جدید و از زخم های قدیمیه باقی مونده از گذشته هایی که همیشه به جای درمون، ازشون فراری بودم. این روزها من نه دختربچه ای کوچیکم، نه دختر نوجوونی که سمبل عشق براش زندگیهای شکست خوردست، نه دختر جوونی که اصلی ترین قدرت زندگیش پشتش رو خالی کرده و نه زنی که بعد از چندین سال ، برای بقای خودش باید با یه حسرت از زندگی ای که روزگاری با تمام اونچه در توان داشته و خالصانه ارزونی داشته بگذره و بره...

این روزها، من رها هستم، رهایی که قدرت پیش بینی و تجزیه و تحلیل اشتباهات رو داره، رهایی که نمیخواد با چشم بسته به هیچ چیز نگاه کنه. رهایی که داره تلاش میکنه یاد بگیره مسئول اشتباهات زندگیش باشه. رهایی که فهمیده - هرچند دیر و هرچند به قیمت از دست دادن زیباترین لحظه های عمرش-  چشم بستن به روی مشکلات راه حل اونها نیست.

من رها هستم، رهایی که به قول عزیزترین همراه زندگیش، به جای سازندگی، همیشه تن به بازندگی داده.  رهایی که یادگرفته بود قشنگیها و خوشیها براش خاطره باشن. رهایی که همیشه درگیر جنگ بین دل، عقل، احساس و منطقش بوده و هیچ وقت باور نداشت احساس قدرتمندترین نیروی زندگیه و اونچه پیش اومده حاصل اشتباهات بوده نه دل سپردگیها.

 اون درست میگه، باید با خودم صادق باشم. دلگیر شدن برای من کافیه. دیگه نمیخوام بازنده باشم. از تکرار اشتباهات مکرر خستم. میخوام یاد بگیرم به جای غصه خوردن برای از دست دادنها، برای تموم اونچه که پیش رو دارم بجنگم. فکر باختن، بازندگی میاره، من میخوام و باید پیش ِ خودم و در برابر خودم برنده باشم. پایان اون زندگی با همه ی تلخیهاش، برای من حکم شروعی دوباره است. سخته کنار گذاشتن احساسی که زمانی همه ی زندگیم بود. سخته فرار کردن از عادتهای همیشگی. سخته فراموش کردن ذهنیتهایی که از کودکی تا به حال برام نقش بسته. سخته مرهم گذاشتن روی زخمهایی که توی شکل گیری بعضیهاشون کوچکترین نقشی نداشتم. اما هر سختی به معنای نشدن نیست. برای رسیدن به بهترینها، باید لحظه لحظه تلاش کرد و سختیهای زیادی رو متحمل شد...

میخوام زنده باشم، میخوام زندگی کنم، اونطور که شایسته ی منه...

 

توضیح نوشت:

من به تمامی اونچه که به اشتباه انجام دادم آگاهم . اونچه که خوندید صحبت ها و قول و قرارهای منه با خودم.

 

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۱/۰۲/۱۷
رها

نظرات  (۰)

هنوز هیچ نظری ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی