سکوت رو دوست دارم، چون بهم فرصت فکر کردن میده
بایگانی

وقتی بزرگتر، بزرگتری نمیکند...

دوشنبه, ۱۴ فروردين ۱۳۹۱، ۰۱:۳۲ ب.ظ

" منتقل شده از مشق سکوت در بلاگفا "


بغلم کرده و همراه با گریه هاش میگه: من بیشتر از چهل سال با این درد زندگی کردم، روزی که فوت کرد، برادرش بهم گفت خداروشکر که راحت شدی، میگه یه عمر عذاب کشیدم و وقتی به چهره ی پسرم نگاه میکنم، میبنم که این درد تمومی نداره. ضربان قلبش اونقدر تنده که حسش میکنم، شونه هام از اشکاش خیس شده، دستاشو میگیرم و میشینه روی تخت، براش آب میارم و سعی میکنم آرومش کنم. دستامو محکم توی دستش فشار میده، سرم رو بالا میارمو به صورتش نگاه میکنم؛ صورتی که روزگار، یادگارهای زیادی از خودش براش به جا گذاشته. حالا کمی آرومتره، ادامه میده وقتی ازدواج کردم 14 سالم بود و از همون اول با این درد آشنا شدم، چهل سال همراهم بوده. وقتی خمار بود، میزد و میشکست و فریاد میکشید، و وقتی نشئه بود مسئول پذیرایی از مهمونهاش و رفیق بازیهاش بودم. همینطور که حرف میزنه چهره ی اون جلوی چشمم میاد، پیرمرد نحیف و شکسته ای که تو این سالها جز سلام و احوالپرسی ازش چیزی نشنیدم. کسی که فقط وقت نهار و شام و خواب مثله یه سایه توی خونه پیدا میشد. میگه، بعد ازدواج هر شهری که خواست باهاش زندگی کردم. اوایل معلم مناطق محروم بود. اما بعدها که دانشگاه قبول شد و دانشگاه قبول شدم، اوضاع زندگیمون بهتر شد. میگه بچه ی اولم رو که باردار بودم توی روستاهای اطراف گناوه زندگی میکردم اما ماههای آخر بارداریم نبود. باز چهره ی اون جلوی چشمم میاد و القابش دور سرم میگرده، سالها خدمت به آموزش و پرورش، رئیس فرهنگ شهرستان ...، استاد دانشگاه... و ...

میگه همه ی زندگیمون رو پای منقلش دود کرد تا جایی که با وجود 4 تا بچه و شرایط شغلی خوب مجبور شدیم از کارمون دست بکشیم و برگردیم به شهر مادریم. جایی که کسی از گذشتمون خبر نداشته باشه و حداقل خانوادم کنارم باشن اما نمیدونستم همین شهر، دشمن جونم میشه....

به اینجا که میرسه دوباره هق هق گریه رو سر میده، از اینکه پسر کوچیکش رو هم گرفتار همون بلا میبینه داد میزنه. دلش به درد اومده وقتی اون رو توی حموم و دستشویی خونه پیدا کرده. از اینکه زندگیه برباد رفته ی پدر رو توی نگاه پسرش میبنه. پسری که ادامه رو راه پدر، سلامتیش، خانوادش، شغلش، اعتبارش و همه چیز رو پای این درد میبازه. از اینکه نمیتونه توی روی عروسش نگاه کنه میگه...

دیگه هرچی تلاش میکنم نمیتونم روی حرفهاش تمرکز کنم. از اتاق بیرون میزنم، سوالها و حرفهای زیادی دارم، اما من کوچکتر از اونم که بخوام حرفی بزنم، این حرفها نه تنها دردی ازش دوا نمیکنه بلکه بیشتر آزارش میده. خیلی دوست دارم ازش بپرسم چرا؟ چرا توئی که از روز اول آگاه به وضعیت همسرت بودی بچه ها رو گرفتار این زندگی کردی؟ یاد این می افتم که 2 تا بچه ی آخرش رو با نذر و نیاز به دنیا آورده، یاد اینکه همیشه میگفت: 9 تا بارداری ناموفق داشتم تا بتونم دوتای آخری رو به دنیا بیارم. یاد حرفهاش می افتم و سرم تیر میشکه...

دلم میخواد بهش بگم غصه ی بزرگ، پسر کوچیکت نیست، تمام بچه هات گرفتارن، پسر بزرگت، مهندس و کارخونه دار به ظاهر موفق صنعت، اونقدر اسیر خاطرات کودکیشه که با تنفر به همه ی اطرافش نگاه میکنه و نه زنش، و نه بچه اش نمیتونن اون رو به زندگی امیدوار و دلبسته کنن، خودش رو پشت کار و غرور کاذبش پنهون کرده و به الکل پناه برده. مرد چهل ساله ای که وقتی اسم پدر میاد، تنفر توی نگاهش موج میزنه، کسی که حتی بعد مرگ پدر فراموش نکرده پدرش اون رو تشویق به کشیدن تریاک میکرد. کسی که هنوز خاطره ی کتک های مادر براش بزرگترین درد کودکیشه. کسی که وقتی دانشگاه قبول شد دیگه به شهرش و به خانوادش برنگشت و همیشه از اونها گریزونه. دختر بزرگش رو به یاد میارم که با افتخار از مدرک فوق لیسانسش صحبت میکنن، دختری که سالهاست تحت درمانه و بیشتر از 7 ساله که برای کنترل افسردگیش قرص میخوره و چهره ی دختر 20 سالش مدام توی ذهنم میاد که برای فرار از شرایط زندگیش به هرکسی پناه میبره و خدا میدونه سر از کجا در بیاره.

نمیخوام همه ی گناهها رو گردن اون بندازم، چرا که خودش هم دختر کم سن و سالی بود با طرز فکر قدیمی و خانواده ای سنتی، دختری که مجبور بود ادامه بده. کسیکه که به جای تربیت بچه های خودش، پناه برد به درس و مدرسه. برام دردناکه کسی که 30 سال مسئول آموزش بچه های مردم بود، نتونسته رشته ی زندگیه خودش رو به دست بگیره و بچه های خودش رو آموزش بده.

میدونم، این رو خوب میدونم که اون هم به نوعی قربانی این ماجراست، این رو میدونم که وقتی یکی از طرفین زندگی همراه نباشه چی به روز زندگی میاد، اما نمیتونم بپذیرم که چرا بچه ها باید اسیر این بازی بشن. اسیر بازی ای که بزرگترها هم در اون بازندن. وقتی به زندگیش نگاه میکنم، به ظاهر فریبنده ی اون، دلم میگیره. دلم میگیره از اینکه ندونم کاری اونها، زندگیه خیلی های دیگه رو هم بازیچه ی خودش کرده.

وقتی محیط خانواده آسیب پذیر میشه، وقتی دنیای بچه ها محدود میشه به چهاردیواری مسموم خانواده، اونها نمیتونن از پیامدهاش در امان باشن. هدف من بی نقصیر جلوه دادن بچه ها توی این اتفاق نیست اما تو خانواده ای که بزرگترهاش، بزرگتری نمیدونن و نمیشناسن، تو خانواده ای که حرمت ها شکسته میشه، نمیشه از کوچکترها توقع زیادی داشت. وقتی بزرگترین الگوی بچه ای رفیق بازیها و خماری و نشئگیهای پدرشه و زن نمونه از دیدگاه بچه ای میشه مادرش، زنی که بزرگترین درسی که ازش گرفته چشم بستن به روی حقایق و دروغ گفتن برای پنهون کردن ضعفهاست ( به جای جبران اونها )، نمیشه ازش انتظار موفقیت داشت. کاش حداقل یاد میگرفتیم اگر توانایی حل مشکلات رو نداریم، چیزی به اونها اضافه نکنیم. کاش یاد میگرفتیم که زندگی بیشتر از مدارک دانشگاهی و بیشتر از ظواهر به شعور احتیاج داره. کاش به جای فریب دادن خودمون، دنبال اصلاح ضعفها و اشتباهاتمون بودیم. کاش اگر نمیتونیم و نمیدونیم، برای دونستن و تونستن قدم برداریم....

میرم به اتاقش تا بهش سر بزنم، مشغول بافتن لباس نوزادیه به این امید که شاید اومدن یه بچه بتونه زندگیه پسرش رو نجات بده...

بعضی ها هرگز از اشتباهاتشون درس نمیگیرن...

شعور لازمه ی زندگیه...

 

توضیح نوشت:

نوشتن از چهل سال ، نیاز به خلاصه کردن داره، شاید برداشت من هم از این زندگی اشتباه باشه، اما جملات ناگفته ی زیادی تو این متن هست که باعث میشه من اینطور به این مساله نگاه کنم. گاهی اوقات کوچکتر و بزرگتر بودن از لحاظ سن، نمیتونه دلیلی برای غلط یا درست فکر کردن نسبت به مسائل باشه.

موقع نوشتن این متن، اونقدر تحت تاثیر احساسات بودم که شاید خیلی از مهمترین ها رو جا انداخته باشم اما سعی میکنم توی کامنتها جبرانشون کنم.

 

اصلاح نوشت:

کلمه ی نشئه رو به اشتباه نعشه نوشته بودم، ممنون از دوستی که بهم تذکر دادند.

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۱/۰۱/۱۴
رها

نظرات  (۰)

هنوز هیچ نظری ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی