سکوت رو دوست دارم، چون بهم فرصت فکر کردن میده

برای آخرین بار

چهارشنبه, ۲۴ اسفند ۱۳۹۰، ۰۱:۵۲ ب.ظ

" منتقل شده از مشق سکوت در بلاگفا "


بهم میگه: تو  در برابرش مسئولی. اینطور بهش نگاه کن که تو اشتباه کردی و الان داری تاوان اون اشتباه رو میدی. میگه تو خودت بهم گفتی اوضاع "م" خرابه و هر روز داره بیشتر از قبل غرق این منجلاب میشه و اگه همینطور ادامه پیدا کنه نتیجه اش تباهیشه و دیگه کسی نمیتونه کمکش کنه.

باهاش مخالفت میکنم و میگم: من تموم اونچه که میتونستم براش انجام دادم. هرراهی رو رفتم، هرکاری که از دستم برمی اومد انجام دادم اما حالا دیگه خسته ام. حالا دیگه تنها چیزی که میخوام اینه که آرامش داشته باشم و زندگیه خودمو بسازم.

بهم میگه: من تو رو خوب میشناسم رها، دلت میسوزه، بعدها، پشیمون میشی از اینکه اینطوری رهاش کردی. میگه همه ی اینها یعنی اون به کمک نیاز داره و اگه قرار باشه کسی اینکارو کنه، یکی از اصلیترینشون توئی. میگه یادت باشه تو هنوز بهش تعهد داری، مهم نیست اسم این تعهد چیه، اما حالا که هست، به هر اسمی، باید نجاتش بدی.

میگم: خستم ام، مرد. خسته. درسته که راه اشتباه رو رفتم، اما من بهترین سالهام رو براش گذاشتم. با اینکه بارها و بارها من رو شکوند، باز خودم رو از نو ساختم و خواستم دستشو بگیرم و بسازمش اما نشد چون نخواست، چون نه میدونه، نه میخواد که بدونه داره اشتباه میکنه. میگم، من برخلاف اونچه که همه توی ظاهر من دیدن، همیشه دوستش بودم، همیشه کنارش بودم، من از همه ی توانم برای بهترشدنش استفاده کردم، اما نشد. هربار که بهش نزدیک شدم و خواستم دستاشو بگیرم، دستهامو پس زد. هربار که امیدوار شدم، ناامیدم کرد. همیشه دروغ بود و دروغ بود و دروغ؛ بیشتر از من به خودش! میگم، من همه کار کردم، که نزدیکترینش باشم، اما هیچ وقت حتی بی اهمیت ترین هم نبودم! و اونقدر اینکارو کرد تا بهش بی تفاوت بشم. بهش هشدار داده بودم، گفته بودم، اگه یه روز سکوت کنم، یعنی پایان من، و پایان تو ، اما نفهمید، نه اون موقع، نه الان، و این روزها خوشحاله از این سکوت من.

میگه: رها، همه ی اتفاقاتی که داره می افته یعنی روزگارش خرابه، یعنی داره با دستای خودش زندگیشو برباد میده و این رو نمیفهمه. میگه حتی اگه میخوای نباشی، بهش کمک کن و بعد برو. بذار بشه همون آدم دیروز، همونی که زمانی بهترینها رو کنارش تجربه کردی، همونی که زمانی همراهت بود و خاطرات خیلی قشنگی باهاش داشتی...

بعض داره خفم میکنه، اما نمیخوام بشکنه. دیگه نمیخوام هیچ اشکی به خاطرش ریخته بشه. میگم، خاطرات ما قشنگ بود، چون من میخواستم که قشنگ باشن. میگم جاهای خالیه زندگیه من کم نبود، من بی مهری و بی اهمیتی رو با تمام وجودم لمس کرده بودم. اون اینها رو میدونست، بهم گفته بود که تکیه گاه منه، اما دروغ بود. من به شونه هاش اعتماد کرده بودم، اما اشتباه بود، و من باید میفهمیدم. میگم، هرچقدر میگردم، نمیتونم حتی موردی پیدا کنم که از ارزش من براش بگه، چیزی که نه دروغ توش باشه، نه تظاهر، نه منفعت، نه سیاست و فقط و فقط از اهمیت من، خواسته هام، نیازهام و احساسم بگه. اهمیتی که هیچ وقت برای اون وجود نداشت. اون هم همونکاری رو کرد که ...

بهش میگم، باور کن، نیست، باور کن، نه اینکه باشه و من نبینم، نه اینکه میخواست و نتونست بکنه، این اتفاق نیفتاد، چون هیچ وقت حتی ذره ای براش اهمیت نداشتم. بی اهمیتی من رو نابود میکنه، میدونست که نابود میکنه، تو هم میدونی...

سکوت میکنه و حرفی نمیزنه، نه اینکه، موافق یا مخالفم باشه، نه اینکه حرفی نداشته باشه، میدونم، داره بهم فرصت میده که فکر کنم. میدونم مطمئنه که بهترین راهو میرم، میدونم که میفهمه و میدونه، میدونم که منو حتی بیشتر از خودم میشناسه...

 به حرفهاش فکر میکنم، اما فقط فکر میکنم، چون دیگه احساسی نیست که بخوام به مددش، چیزی رو حل کنم. شاید اون درست میگه، من به هر اسمی. دربرابرش مسئولم، اشتباه من کوچکتر از اون نبود، نمیتونم گناه بی فکریه خودم رو گردن اون بندازم. من نخواستم که ببینم، من فقط کسی رو میخواستم که بهش تکیه کنم، من نمیتونم چشمهایی که بسته بودم رو بی گناه بدونم. من باید ناخالصی ها رو میدیدم، باید حس میکردم...

دیگه از فکر کردن به این موضوع فرار نمیکنم، و میخوام که بگردم دنبال راهی که بتونم کمکش کنم، اما نه به خاطر تاوان اشتباهم، من به اندازه ی کافی بها پرداختم. بهش کمک میکنم نه برای موندن و ساختن، و نه برای پررنگ کردن خودم، برای اینکه نمیخوام بعدها شرمنده ی خودم باشم. شرمنده از اینکه کاری برای غریبه ای از دستم بر میاومد و انجام ندادم. بهش کمک میکنم، چون من نمیتونم ببینم کسی داره غرق میشه و دستشو نگیرم، من نمیتونم حتی اگه اون آدم بدترین باشه...

مثله همیشه، تلاش میکنم، بفهمه اشتباه میکنه، بفهمه راهش اشتباه، بفهمه بازنده است، بازنده ی همه ی زندگیش و امیدوارم، امیدوارم که حداقل این بار بفهمه، و بخواد که نه بامن، که با خودش صادق باشه، اونوقته که دیگه نیازی به من نیست، همونطور که هیچ وقت نبوده...

 

موسیقی نوشت:

رویای واقعی مازیار فلاحی

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۰/۱۲/۲۴
رها

نظرات  (۰)

هنوز هیچ نظری ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی