سکوت رو دوست دارم، چون بهم فرصت فکر کردن میده
بایگانی

مردم شهر ویرانی

پنجشنبه, ۱۰ آذر ۱۳۹۰، ۰۲:۱۴ ق.ظ

" منتقل شده از مشق سکوت در بلاگفا "


روزگاری در شهر دوردستی به نام «ویرانی» پادشاهی حکومت می کرد که هم توانا بود و هم دانا. مردمان از توانایی اش می ترسیدند و به سبب دانایی اش دوستش می داشتند.

در میان این شهر چاهی بود که آب سرد و زلالی داشت و همه مردم شهر از آن می نوشیدند، حتی پادشاه و درباریانش؛ زیرا که چاه دیگری نبود.

یک شب هنگامی که همه در خواب بودند، جادوگری وارد شهر شد و هفت قطره از مایع شگفتی در چاه ریخت و گفت« از این ساعت به بعد هرکه از این آب بنوشد دیوانه می شود.»

بامداد فردا همه ساکنان شهر، به جز پادشاه و وزیرش، از چاه آب نوشیدند و دیوانه شدند، چنان که جادوگر گفته بود.

آن روز مردمان در کوچه و بازارها کاری نداشتند جز اینکه با هم نجوا کنند «پادشاه ما دیوانه است. پادشاه ما و وزیرش عقل شان را از دست داده اند. یقین است که ما نمی توانیم به حکومت پادشاه دیوانه تن در دهیم، باید او را سرنگون کنیم.»

آن شب پادشاه فرمود تا یک جام زرین از آب چاه پرکنند. وقتی که جام را آوردند، از آن نوشید و به وزیرش داد تا او هم بنوشد.

از آن شهر دور دست ویرانی، غریو شادمانی برخاست، زیرا که پادشاه و وزیرش عقل شان را بازیافته بودند.

برگرفته از کتاب پیامبر و دیوانه جبران خلیل جبران

 

 

خیلی وقتها، خوندن یه جمله یا داستان، شنیدن یه آهنگ، دیدن یه فیلم و خیلی چیزهای اتفاقی دیگه، دقیقا همراه میشه با فکرمشغولیهای اون دوران یا اون لحظه ات.

امروز وقتی داشتم از عزیزی در مورد مفهموم درست بودن یه مساله میپرسیدم بهم پاسخ داد: درست چیزیه که مطابق با باورهامون باشه و اگه بتونیم برای باورهای شخصیمون دلایل محکم و قانع کننده ای داشته باشیم و با فکر درست بهشون رسیده باشیم، میتونیم توی پیش خودمون و توی هر اجتماعی ازش دفاع کنیم. و البته آخرش هم اضافه کرد: معمولا کسی که اینقدر سنجیده و بافکر به باورهاش میرسه ، در اکثر مواقع از اصول اجتماعی هم زیاد فاصله نمیگیره.

وقتی به هرکدوم از این جملات فکر میکنم، صحتشون رو تائید میکنم، اما نکته ای که توی اون مکالمه فراموش کردم بگم، این بود که گاهی اوقات باورهای جامعه بی پایه و اساس شکل میگیرن و جنبه ی عمومی پیدا میکنن و اونقدر قدرت میگیرن که کورکورانه پذیرفته میشن و کل اجتماع رو تحت الشعاع خودشون قرار میدن و تخطی از اونها مشکل ساز میشه و مسلما توی همچین جامعه ای سخته خودت بودن، سخته تصمیم گیری با معیارها و خواسته های خودت. و ناخودآگاه یاد این جمله افتادم :

" مردم شهری که همه در آن میلنگند، به کسی که راست راه میرود میخندند"

و همینطور که این جمله رو با خودم مرور میکردم سوالهای زیادی توی ذهنم نقش بست؛ آیا واقعا اهمیتی داره خندیدن عده ای لنگ به صحیح راه رفتن تو؟ آیا واقعا باید به خاطر اینکه عده ای صحیح راه رفتن رو نمیشناسن، یا فراموش کردن و باهاش غریبن، تو دست از صحیح قدم برداشتن بکشی؟ آیا درک نادرست دیگران از رفتارِ درستِ تو، میتونه اونقدر قدرت داشته باشه که مسیر تو رو عوض کنه؟

شاید پاسخ هر یک از این سوالها برای هر کدوم از ما متفاوت باشه، ولی برای من تظاهر به هرچیز، شروع ویرانیه و اونچه که برام اهمیت داره، اینه که درست قدم بردارم، و باورهام اونقدر محکم و صحیح شکل بگیرن که هیچ چیز، نتونه تغییرشون بده، هیچ چیز حتی تنها موندن...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۰/۰۹/۱۰
رها

نظرات  (۰)

هنوز هیچ نظری ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی